تبلیغات
تـــاگ هرمزگان - مطالب فروردین 1390
دوشنبه 29 فروردین 1390  08:12 ب.ظ
توسط: امان ...

سر همان کلمه اولی که گفتی لجم دراومده ، نه که نفهمیده باشم منظورت چه بوده ...نه ، خودم هول برم داشته دیدی چی شد !!!.

آخر عمری دستاشو گذاشته بود تکیه دیوار ، حس عجیب پیری گرفته بود . همینکه دیدمش گفتم : حاجی بپا دیوار نیفته از این حس قشنگ پیریت . نگام کرد و با همون آرامش خاص همیشگیش بهم لبخند زد و گفت : عزیزم الهی پیر شی!!


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 29 فروردین 1390  03:15 ب.ظ
توسط: امان ...

آدم های این روزها زندگیم یه طعم دیگه دارند .

آدم های حل شده توی چایی هر ناشتای صبح های همین شهر بندری که مردمانش گاهی از سر ذوق هم که شده سر تعظیم روبه ماهی های مرده و قهرمانشان دارند.

آدم های این شهر همین پارسال بود که دستشون رو کردند دتوی  جیب دریا و هر چه آرواره ی ماهی مرده بود رو یکجا خریدند و بردند خونه هاشون و خوردند .

آدمهای این شهر بچه هاشون اونقدر معصومانه متولد می شند که همون ماهی مرده کشیده شده روی پلیت آهنی نشونه قد کشیده شدنشونه.

درست همین جا پشت سرم ،  دریا کال ترین موجی که تا ساحل رسیده را مفت به نگاه من فروخت و همان کودک عصوم مردشده ، چه راحت تیر خورد و مرد.

آدم های  پر استرس این شهر در امان هستند که راحت شب به شب  از هم دیگه دلجویی کنند از بابت زخم زبان های دریای پولدارشون .

آدم های این شهر دم بدقیقه نگران دخترانشان نمی شوند که تیتر روزنامه ها و ورد زبانهای در و همسایه بشوند و خاطر راحت از اتفاق های افتاده باشند. آدم های این شهر همین جا به خودشان قول مساعد دورشدن از این نگرانی را امضا کردند .

آدم های این شهر درست همین جا به هیچ کسی کاری نداند که کاری داشته باشند و بیکار نباشند .


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 20 فروردین 1390  10:25 ق.ظ
توسط: امان ...

ماهی ها در تُنگ آب می میرند،،

ما چقدر راضییم که ماهی های دهان بسته ی تُنگ این زندگی باشیم ؟؟

 

 


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 17 فروردین 1390  08:48 ق.ظ
توسط: امان ...

سلام

خوبم ، خوب باش

روزگاری بود که دست خودم را گرفته بودم و دربدر دنبال ردپای دلت می گشتم . خواستم هجمه این دربدری  راطوری  ا زخودم دور کنم که نتونم خودم را ببخشم اما غافل که در آسیمه سری این همه سال ،عشق این دست برداری را ندارد ومن هم چنان همراه و همسر تو شدم .

بی خبر که نیستم که دستانت گرمم می کند و ناز نوازش گرفته ام در تیررس چشمانی که امیدوارم می کند به زندگی . این روز ها بلوغ حرف گرفته ام در میان واژه ی کلمه های زندگی .

قد کشیده ام میان خستگی این همه ماه و سال ، که من ماندم و تو ماندی و ما شدن خودمان را دیدیم


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 17 فروردین 1390