تبلیغات
روزگارمان خوش است خوشترش بادا
دردکشیده ایم , بی محنت از دردمان بادا
زمستان شده ی هرروزیِ هزار اتفاق روزگاریم , روزهای بهاری مان بادا
نو نواری شکفتن بهانه و بهار شده ایم , عیدمبارکی مان بادا
بگذار این عید بیایدهرچه شد بادا باد
عید مبارکا
دوستان بهاریم مانا باشیدو سبز
من ماجرای دیروز بزرگ شدنمم ، فقط کمی مونده راضی شم دربست در اختیار اخلاقیات باشم . شما را نمی دونم ، ومن خودم را خوب می دونم که راضی شدم چند روزی سر به سر خودم نزارم فعلا که سازگارم .. با این چند روز ی که قرار است بگذرد ومن کمی به خودم نزدیک و نزدیکتر شوم.
سرجمع همین دیروزهایی که مطلب هایم در حد دست نویس های هر روزی کناری می ماند و هی در هی کلمه هایم قورت می شد در ننوشتن هایم و تاگ بی حضور از واژه و حرف در خودش مرور می شد . من از سر جهد و جد زندگی را پس و پیش می کردم تا قدر خاطره هم که شده باشد روزی را در تقویم ِ زندگی ام رقم بزنم . - درگیر مناسبتی بودم در گذر خود زندگی... و همیشه گاهی از سرذوق ِ زندگی کردن متوجه می شویی که الزامات روزمره گی و حس وحال های ذهن مشغولی آدمی همه وهمه فقط و فقط کمی تا قسمتی تمام دقت آدمی را دچار حس مزمن سرگیچه می کند. من فعلا به همین حس مزمن دچارم. مسافرت بودم و مسافر همراه ی خودم بودم که همچنان طرز تلقی ام از سفر جای خود می تواند دلسوزی بهار بگیرد و حتی فصل زمستانی باشم برای خودم . ومن همچنان مسافرم...مسافر سفرهای رفته و نرفته ام ؟؟؟!!!! تنها برای یکساله بودن تاگ بود که نوشتم ...همراهیتان را همجنان سزاوارانه در کنار خودم پاس می دارم...سپاس و درود، بدرقه ی سر سلامتیتان
آخرین پست ها