تبلیغات
تـــاگ هرمزگان - واگویه های یک تنهای دم دستی
سه شنبه 22 تیر 1389  09:53 ب.ظ
توسط: امان ...

در هجوم شاگ وشن از خواست کفتارها ، بوی گند وسهار کفتارهای مرده مشام آبادی را پرکرده است . احساس کرخت مرگ سایه انداخته انگار که این آبادی دیرزمانی ست که خاکش وسرسبزیش به یغما رفته است .

من به جهالت تمام این چند سالی که حیران وویلان به دنبالش می گشتم  هیچ نیافتم  رد هیچ کفتری ، رد هیچ آدمی ، رد هیچ جنبده ای ، و رد هیچ  هیچی را ...

من تنها بدنبال چیزی مثل عظمت بزرگ  زندگی هستم  وبه دنبال حسی ام که مرگ را دفع کند ، روشنی را به جای جای آبادی ارزانی بخشد،و  مادرم را عاشق کند ، و من را...

دوست دارم پایان مرگ هر جنبده ای را عقب بیاندازم  و دوست تر دارم  از آبادی ام  محافظت کنم  رقص رویش سبزینه ها را شادی کنم .

...

و امروز کفتارها به دور دست ها رفته اند آب در نای آبادی ما جریان  پیدا کرده و رقص شرم وحیا رویش علف ها در آبادی ساری شده  و عصرهای  پرحقارت دیروزی در زیر ابرهای بارانی امروز متحولتر گام برمی دارند.

انتها زندگی کفتار ها را خود کفتار ها می دانند و من جنون  واژه وکلمه گرفته ام و چند صباحی که تکه های سردستی وداع را درباد به ریشخند گرفته بودم . من خودم را دور می کنم و من زندگی را با تمام عظمتش نزدیک و نزدیک با خود همراه کردم . من هستنم را هنوز در چهارچوب آبادی رها ...نه زندگی اش کرده ام ....

 


  • آخرین ویرایش:-