تبلیغات
تـــاگ هرمزگان - یادی از یادش
دوشنبه 21 تیر 1389  10:47 ب.ظ
توسط: امان ...

برای محمد پسر دایی ام  که اندازه من دلش روزی  برای من تنگ می شد...

گاهی به اندازه موجودی احساساتم محتاجم ، محتاج بخشش دقایق خوب این زندگی

کمی دورشدم کنار خاطر چیزهایی که دوستشان داشتم و دارم . 
من دست هایم دور از اتفاق های سبز بزرگتر می شوند وآغوش سنگین خاطرخواهی این فضا و آن مردان مرد را در همین نزدیکی با خود دارم .من آشتی کنان با خودم کنار آمدم ، منی که وصل دور دست کوله پشتی پر از پوکه تفنگ ام ، می بایست آغوشم روبروی تعظیم حس و واژه گشاده روی باشد .

گاهی به اندازه قاب روی دیوار خانه ایمان   نگاه پرایمانش را مرور کرده بودم  و به نشانی همان سال ها و خاطراتی که با او  تا همین پرچین احساساتم پیش می رفتم   واقعیتِ حقیقی زندگی ام شکل می گرفت و حال  ساده و صمیمی ای که من    به وضوح می دیدمش ولمسش می کردم ، چنان که باور  همیشگی و تازه این روز وروزگارم می بود و همچنان من لبریزم از یاد ، خاطره ،  کودکی و پوکه سربی 

اما من در بهانه ی بی بهانه رفت وآمد خاطراتش و عکس هایی که قاب دیوارند یادش ونامش را واژه کردم

به یاد شهید محمد دروگری که یادشه که به یادشم


  • آخرین ویرایش:-