تبلیغات
این روزها شهر محسور ، میان خاطرخواهی ماشین ها، با پلاک بی خیالی ست . هرچند نشان قانون مندی گرفته اند و نونوار شده اند سر هر چهارراه بی چراغ ... شاید سبز شوند و شاید هم میان گم شدن ثانیه شمار ها یادشان برود که خود را پپیچانند سمت دیگر جاده .
این زندگی اگر قرار قانون مندی گرفته است باکی نیست اما من میان همان لفافه بی خیالی هایم غوطه ورم . ایست شده ام سر چهارراهی سبز خاطرخواهی این زندگی .
درخت های شهر ما ایستا ترین موجودات این شهرند اگر چه نفس شان دیگر گرم دعا نمی شود و دستان سبزشان قنوت را در زیر سرسامی خاطره های آهنی فراموش کرده اند اما تکیه های خوبی اند برای این زندگی پاییزی.
سیرابی دریا سرقرار میگوها قرارمندتر از همه تاریخ های همیشگی ست که باران این روزها سیرش نمی کند و هر چه از بار خاطره با میگو ها داشت به نفس آخر رسیده و حتی باران خاطرخواه نمی شود برای باریدن.
جاده ها طویل تر شده است برای خوش خرامان سخت کوش موتور سوار ، که گاهی یادشان می رود که بفهماند باید قسط های موتورشان را به مامور پارکینگی واگذارکنند چون قانون است که گواهینامه های دوره های خوب زیستن از راهنمایی رانندگی صادر نمی شود.
این روزها ما همان ماهی های محکوم ماهیتابه های روغنی این شهریم که مسئولینش هی در هی پشت پرستیژ مقام های مسئولشان خاطرخواه جان شهروند های بی طراوت و بی اسباب شادی شده اند که از سرسره بی خیالی ها آذین شده است که ما بیم ساده بی هیاهویم .
این ها همین امروز من است که مارکِ نشان پیرهن پسر های آویزان چشم بازار های بی بوتیک وبی آنتی بیوتیکهای این شهر است.
آخرین پست ها