تبلیغات
تـــاگ هرمزگان - می دانستم که پرهیاهو شدم امروز
شنبه 1 آبان 1389  10:02 ب.ظ
توسط: امان ...

سلام اینجام ، آویزون گیسوهات ...پیدام کردی و زل زدی به چشام ،

و زل زدم به چشات و گفتم به سوی همین آسمان زنده ام و به گویش همین صبح باهات حرف می زدم و تو خبرنداشتی که خلاصه ی تمام صبح بخیرهای خوبی هستی  که من وتو ،  یک روز از همان شعر معروف درک کرده بودیم .

می دانستم که پرهیاهو شدی امروز ، امروز مثل همه ی همون روزهایی که با خودم  جنگ وجدل داشتم به سرانجامی درخور توجه از نوع نگاه تو دقیق می شدم ونگاهی اندر سفیه که تو داشتی  به تمام تفکرات مبهم من .

امروزم هم مثل همه ی دل تنگی هامعما شدیم واسه حل نشدن  ، مثل همه ی هرج ومرج های خسته ی شهر ، مثل تو که دود و غبار گرفته ای میان بهت شکستِ غرور سنگ .

و این میان دریا رفته ای شدیم میان قصه ی دیروزی همه ی ماجراهای این دیار . مثل همین دیروز بود که من حس کردم لمس سمت اشاره ی احترام زمین به دریا را . همین که من  توی " ساحل سورو " تا انتهای بی خیالی ، روی زمین ِ شن وماسه ای ساحل پیش می رفتم و به اعماق ناز دریا فکر می کردم وسلام میدادم ، یادم آمد که می بایست شنا بلد باشم که من ماهیی شوم به انتهای آبی دریا و  یا شناگری باشم به سَبک و شیوه  سَبکی ماهی در دریا .

دریا بلندبالایی حس زندگی میده به آدم ، دریا امید تازه نفس کشیدن شهر رویادت میاره ....


  • آخرین ویرایش:-