تبلیغات
تـــاگ هرمزگان
دوشنبه 17 آبان 1389  08:10 ب.ظ
توسط: امان ...

نوشتن با چشمانت را امتحان کرده ای ؟

همین که روزگارت توی یه دنیای سه در چهاری مرور بشه و حوصله دل نازکی ات تموم شده باشه و آزرده خاطر تهوع آمیز بودن لحظه های متهور خود رو دیکته کنی...نه ... به خود منگنه کرده پرسش های جادو شده ای رو  زندگی کنی .

چه خیالی مونده !!

خیالی نیست اگر چه نابیشتر حسی هم که هست بیشترش برای حس نوستالوژی دیوارزدگی مورچه ای رفت که هر روز چیره وغذایش از مسیر خط کشی شده ای  گذر می داد .

من هم توی یه اتاق سه در چهار   زل زدم به مورچه ای که برای تحقق بودنش دنیا را طوری می ساخت که سقف آسمون درست برسه  چند متری سرش .

یادمه یه روز یه مورچه بهم  فهماند که چیزهایی که در این دنیا هست و ما می خواهیم همشان مشروع اند ولی دنیا واسه ما طوری ساخته نشده که در آن آرزو هامونو تحقق یافته ببینیم .

از اون به بعد فهمیدم که دلیل ذلت و احساس بدبختی اکثر آدم ها که از دنیا می نالند و با زبان ، لیچار بار دنیا می کنند همین بود  که مورچه زل زد به چشام و با چشاش بهم آموخت .


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 17 آبان 1389  07:58 ب.ظ
توسط: امان ...


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 15 آبان 1389  09:10 ب.ظ
توسط: امان ...

یک ابهت بزرگ در خطره ، یک آشکاری پرتجربه و یک اندیشه ی پرگذر از تکرار تجربه ...

و گناه من تکرار تجربه هاست و یاکه انسان به امر شیطان اداره جهان را به دروغ برخود واجب داشته و بدون در نظر گرفتن  مقدرات باریتعالی بی حوصله انتهای شتاب خود را می نگرد . واین دنیا با تمام کهنگی و فرسودگی صلح انگاره اش تصادم حس و حال های ما را به منظه ظهور می رساند . دنیا احساس های ما را برمی تابد و ابتذال  وحشیانه ی " یادآوری " ذهن ما را تسخیر می کند و روزمرگی ها و دورویی هایمان ما را جایی در نزدیک دسترسی امروزمان قرار می دهد.

(بیراهه تر از گذشته هول برم می دارد و گذشته دستم را به دست تکرار می سپارد .)

برای باد و انسان نوید آوردند که  : هیچ باره از تحفه ِبرگ های مرده و پلاسیده نصیب زمین نکرده ایم ، کودشان نساخته ایم ....و آشفته از توهمی که در چشمان آن زن کف خیابان ، خودت را بغل کردی و دست در جیب علامت تعجب به خود و چشمانت داده ای که کودک دیگری در آغوشش میان جدول های سیمانی تعصب و جهل تابلوی بی ریخت از نقاشی تکراری فقر را شکل داده بود.

" الانه که زمین به تپش خسته اش شک کند و توله سگ از سینه گربه بمکد و به خوابش بیاید مادرش که دعوایش می کند که درست است  که من شیرت نمی دهم  اما ابتذال تکرار نگیری که خودت را فراموش کنی و اکراه داشته باش که شیر گس گربه ، ترس به جانت از اصل و ریشه ات نیاندازد.

سگ باش و سگ بمان

 


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 13 آبان 1389  05:51 ب.ظ
توسط: امان ...

 

بهش بگو من دندان گرد تر از این حرفام که بشینم گوشه ای و رد اون مورچه رو بگیرم  و برم به انتها لونه شون .

من همین قدر که بفهمم می تونم  مورمور شدن حس وحال دیروزام رو کنترل کنم  به صورت سهمیه بندی شده بهت محبت می کنم .فقط کاری به کشتن اون مورچه نداشته باش خودت اذیت میشی ، میگی نه امتحان کن ، امتحانش کن که بعد نگی نگفتی وبری جون یه آدم رو بگیری که بگی میخواستم لذت کشتن رو تجربه کنم .

خیلی پاپی حس وحالم نباش،  مورچه می شم و اون وقت از گزش حرفام می سوزی و می موونی که چطوری توی چشام نگاه کنی .

چیه !!!  داری دنبال شاهد می گردی که دستان آلودت رو نشونش بدی و قیافه بگیری که تونستی کسی رو نفله کنی و خودت رو بکشی بالا فینگ فینگ خودتو تحویل بگیری . کور خووندی "مورچه کش قهار " اگه مردی برو       فیل ها را دست بنداز ، کشتنشون بیشکش  داری خودتت می بری توی ردیف آدم حسابی ها ...

دستور فیلتر میدی که مثلا" نتونستم تحویلت بگیرم  نه آقا... مورچه می یینمت .... نه آقا .... توهم گرفتم؟ این چه فرمایشی بود ...ببخشین حس وحال مورچه ای هم نمی تونه ما راضی کنه که ساکت بشینیم .

حلا راضی شو و از خر شیطون پایین بیا و این فیلترینگ رو  غلافش کن که اون وقت میتوونم بگم که می توونم تورو فیل ببینم اگه این جوری باشه همون " مورچه می بینمت " واست  کافیه ....فعلا" تا بعد


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 12 آبان 1389  11:20 ب.ظ
توسط: امان ...

اسطوره ها ، افسانه ها ، آداب ورسوم ، جشن ها و بازیهای سنتی و صنایع دستی همه و همه جزء میراث معنوی و دوست داشتنی ما محسوب می شوند.

میراثی که ارزشمندی خود را از نوع افکار ، رفتار و کردار مردمان این سرزمین به وام گرفته است .

آیا با توجه به پیشینه فرهنگی و تاریخی و وجود گستردگی خرده فرهنگ ها وبافت های اقلیمی خاص دراستان هرمزگان ، وجود مجرایی ونهادیی که به طور مشخص به معرفی و ترویج این میراث های معنوی مبادرت ورزد تعریف شده است؟ آیا عملکرد حوزه فعالیتشان چقدر توانسته است این مهم را پوشش دهد ؟

هرچند در این گفتار قصد واکاوی آثار ثبتی و ابنیه های تاریخی استان نیست  و یا اینکه درباره نگهداری و پاسداشت آنها به گونه ای دیگر می بایست دقیق شد ومطلب نگاشت . اما دقت و تامل در این باب که میراث های فرهنگی و معنوی ما که از آیین و سنت های مردمان هرمزگان ریشه گرفته در چه جایگاهی می توان جستجویشان کرد می پردازیم ویا اینکه هنوزکه هنوز است  نتوانسته ایم بایسته های  این جاذبه های فرهنگی را هم ردیف آداب و سنن دیگر جاها معرفی و پاس بداریم


  • آخرین ویرایش:-

ما هزار سال بود که شب به شب ،  یلدا ِصفت ترین روزگار را  برای کهنه بومی از دیار و سرزمین خود در جامع ترین رَدگم کردنی جاگذاشتیم .

در زاد روز چشن ها و آیین ها ی کهن   ،  آفتاب تقدس جاودانی یافت در قاموس مهر و آشنایی و چشن ها و سده ها و نشاط ایرانیان  .

چهره به چهره آتش را تعارف آیین می کردیم و زایش ماندگاری ِ سنت ِ تکریم را در مواجهه با تکرار یادبودهای  تاریخی مرور می کردیم  و ما  سن به سن  بلندبالاتر می شدیم به روال روایت تقویم .

هزاره هاو سده ها از سَر و کُول آیین ها جهش یافته به امروزی رسید که  رب النوع های آیینی ما در سر سفره های خوراک فرهنگی  ما  هیچ گاه نبوده یا کمرنگ بوده .

ما هزار سال عمر نکردیم ،مابه سن وسال کوروش کبیر و چشن ها و آیین های ماندگار سرسلسله مردمان آن زمان  نشدیم .

می دانید چرا؟

یا زندگی صبرنکرد که ما آیین هایم را همراه بیاوریم و یا که ما قدر نشناس تر از همیشه ، اصالت هایمان را جا نهاده ایم .

و  شاید نه ...

نه کاری به داشته هایمان داشتیم و نه کاری به خودمان  ، که   روزی کم میاریم که بدون سنت ها و آیین ها و شادی هایمان زندگی کنیم .

در چله ی روزگاری که نقش چهاردهمی در هیج شکستهِ آینه ای دیده نمی شود، چقدر سخت است که  ما هم جامانده  از تمام آیین های شادی آور و پرنشاط ایرانی  باشیم .

 


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 8 آبان 1389  05:57 ب.ظ
توسط: امان ...

نمی دانم چرا ذهن مشغول این موضوع شدم . شاید خیلی اذیت شدم از دیدن تصاویر غیرشطرنجی و واضحی که می بینم آنهم در چندین نوبت با قید تاکید .

همین که از فلکه شهربانی تا برق را قدم می زنی و تقابل دیده شدن معبد هندو ها در مقابل مراکز خرید فلکه شهربانی را در خودت مزمزه می کنی ..خودت را محصور در دست هایی می بینی که به سمتت دراز می شوند و تو  هم کشیده میشی در امتداد چشمانشان .

  آدمی می ماند پشت ناخلاصی قدم هایی که پشت چراغ قرمز روی پدال ماشین منتظر رهایی از آن موقعیت است ، داغ داغ حس وحالتت تب دار میشه .

قدم به قدم نگات می خوره به پاها و دست هایی که انتهای التماس را از چشمانت خواهش می کند .

به حکم انسانیت و قانون ترحم  و همیاری و  مساعدت گم می شوی در شهریی که بساط متکدیان و گداهایش  هرروز ترا در مخاطره می اندازد و پر وارتر از هرروز در شهر تکرار می شوند.

دست هایی که عجز و ناتوانی را در خدایی رهگذران می جویند .

این شهر امنیت روانی می خواهد آقا !!! .

کودکانمان چشمانشان سایه ی ناراحت فقر مبتذل می بینند . فکری بردارید؟

گداهای پاکستانی روی هیچ مسئله ای که تاثیر نگذاشتند به حتم گداها ی وطنی را هم  پاکستانیلیزه کرده اند...

چشم و همچشمی شده در بندر ما ، گداهای ما اخیرا" الگوبرداری از متدهای تکدی گری پاکستانی  را شیوه خود کرده اند.

آقا چی بگیم که اینها جمع بشند برند ... چی کار  باس انجام بدیم ...

اصلا آقا گداتون میشیم این شهر رو از این گدا ها جمع کنید!!!!!!!!!


  • آخرین ویرایش:شنبه 8 آبان 1389
  • تعداد کل صفحات :26  
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...